
براي تبادل لينک ابتدا لينک مارو بانام:سکوت هستی در
وبلاگ ياسايتتان قراردهيد ،
سپس از طریق فرم نظرات به ما خبر دهيد تاما هم اين کار رو براي شما بکنيم.
هفته چهارم بهمن 1385
هفته دوم بهمن 1385
هفته سوم دی 1385
هفته سوم آذر 1385
هفته اوّل آذر 1385
هفته چهارم آبان 1385
هفته دوم آبان 1385
هفته چهارم مهر 1385
هفته سوم مهر 1385
هفته دوم مهر 1385
هفته اوّل مهر 1385
هفته چهارم شهریور 1385
هفته سوم شهریور 1385
هفته دوم شهریور 1385
هفته اوّل شهریور 1385
هفته چهارم مرداد 1385
هفته دوم مرداد 1385
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
آذر 1385
مرداد 1385
بر حذر باش که سر می شکند دیوارش
#############
در دیار بی کسی تنها ترین تنها منم
در میان عاشقان ، عاشق تر از مجنون منم
آن که شیدا می شود با یاد تو تنها منم
آن که در هر لحظه اشک می ریزد به یادت تنها منم
با شمیم عطر تو سرمست و بی پروا منم
عاشق و سر گشته و دیوانه ی رویت منم

صبر کن ...
صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو
یا دل ازدیدن تو سیر شود بعدبرو
ای کبوتر به کجا؟ قدر دگر صبر بکن
آسمان پای پرت پیر شود بعد برو
نازنینم
تو اگر گریه کنی بغض من نیز می شکند
خنده کن عشق زمین گیر شود بعد برو
یک نفر حسرت لبخند تو را میدارد
صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو
خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد
باش ای نازنین خواب تو تعبیر شود بعد برو ...
[+]
نوشته شده توسط هستی در 12:55
|
|
از تو می پرسم دوست...
چه خبر از دل من
که تو بهتر دانی که چه کردی با دل من ؟
تو شکیبا بی شکیبم کردی
بنگر آنقدر غریبم کردی
که شبی از شب ها
من غریبانه ترین شعر زمین را گفتم
باز هم می گویی
انتظارم روزی می ستاند بایان ؟
باز هم می گویی
جای پای امید مژده ای پایانی نیک باشد شاید ؟
بازهم میگویی که همین ها باید
باز هم میگویی که نباشد هیچ حرف از برای گفتن
و نباشد هیچ جا از برای رفتن
انجمادم را باز هم متهم می سازی
مجمر صبر دل تا لبالب پر شد
این تلاطم آخر سر به طغیان بگذاشت
و رکودم از خروشم پرسید
تو چرا مدت هاست هیچ پیدایت نیست ؟
نه مگر روزی تو به نبردم بودی؟
و من از تو
از تو می پرسم
از تو ای دغدغه ساز
از تو ای شور افکن
تو چه کردی با من
تو چه کردی بامن ؟
[+]
نوشته شده توسط هستی در 23:46
|
|

همه می پرسند:
چیست در زمزمه ی این جرعه ی آب؟
چیست در همهمه ی دلکش مرگ؟
چیست در بازی ان ابر سپید روي اين آبي آرام بلند
كه تو را مي برد اين گونه به ژرفاي خيال؟
چيست در خلوت خاموش كبوتر ها؟
چيست در كوشش بي حاصل موج؟
چيست در خنده ي جام؟
كه تو چندين ساعت ، مات و مبهوت به آن مي نگري!؟
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
نه به اين آبي آرام بلند
نه به اين خلوت خاموش كبوترها
نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام
من به اين جمله نمي انديشم
به تو مي انديشم
اي سراپا همه خوبي
تك و تنها به تو مي انديشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال كه باشم به تو مي انديشم
تو بدان اين را ، تنها تو بدان
تو بيا
تو بمان با من، تنها تو بمان
جاي مهتاب به تاريكي شب ها تو بتاب
من فداي تو به جاي همه گلها تو بخند
اينك اين من كه به پاي تو در افتادم باز
ريسماني كن از آن موي دراز
تو بگير
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ي ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان.
در دل ساغر هستي تو بجوش
من همين يك نفس از جرعه ي جانم باقيست
آخرين جرعه ي اين جام تهي را تو بنوش
[+]
نوشته شده توسط هستی در 6:30
|
|

من مسلمانم
قبله ام یك گل سرخ
جانمازم چشمه مهرم نور
دشت سجاده من
من وضو با تپش پنجره ها می گیرم
در نمازم جریان دارد ماه جریان دارد طیف
سنگ از پشت نمازم پیداست
همه ذرات نمازم متبلور شده است
من نمازم را وقتی می خوانم
كه اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته سرو
من نمازم را پی تكبیره الاحرام علف می خوانم
پی قد قامت موج
كعبه ام بر لب آب
كعبه ام زیر اقاقی هاست
كعبه ام مثل نسیم باغ به باغ می رود شهر به شهر
حجرالاسود من روشنی باغچه است .
[+]
نوشته شده توسط هستی در 23:37
|
|

در تنهاييم وا مگذاري
اين عشق بي زبان را
كه
در يك زندگي , در يك بودن
زندگي را
به دست مرگ بخشيده ام
آه در دلم به سكوت نشسته
وفريادم
زير شلاق سايه ها شكسته
كوير بي تاب تنم در تمناي
دستان تو ميسوزد
با من بمان
حتي به اندازه يك لحظه
[+]
نوشته شده توسط هستی در 22:23
|
|
من ، بی تو ، در غروب نشستم
من ، بی تو ، در سکوت نشستم
تا در غروب من تو بتابی
تا درسکوت من تو بگویی.
من ، با تو از غروب گذشتم
من ، با تو ، از سکوت گذشتم
تا آنگه از تو بمانم
تا آنکه از تو بگویم ....
عین .صاد
[+]
نوشته شده توسط هستی در 10:56
|
|

كاش بر ساحل رودي خاموش
عطر مرموز گياهي بودم
چون برآنجا گذرت ميافتاد
به سروپاي تو لب ميسودم
كاش چون ناي شبان ميخواندم
به نواي دل ديوانه تو
خفته بر هودج مواج نسيم ميگذشتم زدر خانه تو
كاش چون پرتو خورشيد بهار سحر از پنجره ميتابيدم
ازپس پرده لرزان حرير رنگ چشمان تورا ميديدم
كاش چون آيينه روشن ميشد
دلم از نقش تو و خنده تو
كاش چون برگ خزان ، رقص مرا
نيمه شب ماه تماشا ميكرد
در دل باغچة خانه تو .
(فروغ فرخزاد)
[+]
نوشته شده توسط هستی در 20:13
|
|

من با تو ای بهتر از گل
نازکتر از گل نگویم
بگذار هر ذره ات را .........چون باغی از گل ببویم
بگذار تنها خودم را .........در چشمهایت ببینم
بگذار در تو بمیرم ..........از ریشه هایت برویم
یک برکه خاموشی ام من
وقتی تو پیشم نباشی
پیشم بمان
ای که با تو دریای پر گفتگویم
بگذار دلتنگیم را........ بر شانه هایت بگریم
بگذار در شعرهایم........... شیوائیت را بگویم
[+]
نوشته شده توسط هستی در 0:9
|
|

مثل یک آواز غمگین بر لبانم می نشینی
مثل غمهایم بزرگی ، مثل دردم دلنشینی
می شکوفی در نگاهم مثل رویای رنگین
مثل بغضم سرد و سنگین، مثل آهم آتشینی
در دلم غوغاست از تو ، شورها برپاست از تو
من نمی دانستم این را کاینهمه شور آفرینی
صاف و روشن ، ساده چون من
بی تکلف، بیکرانه ، آسمانی در زمینی!
مثل یک پرواز َ دوری ، مثل یک آغاز ، ممکن
مثل آن "آری !" که داری بر لبانم می نشینی
[+]
نوشته شده توسط هستی در 2:16
|
|

ببین چه می کشد دلم
همیشه انتظار تو
و آه می کشم تو را .................. خوشا دمی کنار تو
ببین چگونه لحظه ها
سیاه و سرد و بی صدا
عبور می کنند و من
همیشه بی قرار تو ...
شبی به خواب دیدمت ،
الهه سعادتم !
که من نشسته ام چه خوش به زیر سایه سار تو
سروده ام دو شعر ، شعری از بلور و نور
یکی در انتظار تو
یکی به افتخار تو
[+]
نوشته شده توسط هستی در 13:46
|
|
دلم گرفته آسمون نمی تونم گریه کنم
شکنجه می شم از خودم نمی تونم شکوه کنم
انگاری کوه غصه ها رو سینه ی من اومده
آخ داره باورم می شه خنده به ما نیومده
دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم
تو روزگار بی کسی یه عمره که در به درم
حتی صدای نفسم می گه که توی قفسم
من واسه آتیش زدنت یه کوله بار غم بسم
دلم گرفته آسمون یه کم منو حوصله کن
منو که از این روزگار ... یه خورده کمتر گله کن
منو به بازی می گیرن عقربه های ساعتم
برگه تقویم می کنه لحظه به لحظه لعنتم
آهای زمین یه لحظه تو نفس نکش
نچرخ تا آروم بگیره یه آدم شکسته تر
دلم گرفته .....![]()
![]()
![]()
[+]
نوشته شده توسط هستی در 22:55
|
|

آن کیست که از روی کرم با من وفاداری کند
بر جای بد کاری چو من یکدم نکوکاری کند
اول به بانگ نای و نی آرد به دل پیغام وی
وانگه به یک پیمانه می با من وفاداری کند
دلبر که جان فرسود ازو کار دلم نگشود ازو
نومید نتوان بود ازو باشد که دلداری کند
گفتم گره نگشوده ام زان طره تا من بوده ام
گفتا منش فرموده ام تا با تو طراری کند
پشمینه پوش تند خو از عشق نشنیده ست بو
از مستی اش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند
چون من گدای بی نشان مشکل بود یاری چنان
سلطان کجا عیش نهان با رند بازاری کند
زان طره پر پیچ و خم سهل است اگر بینم ستم
از بند و زنجیرش چه غم هرکس که عیاری کند
با چشم پرنیرنگ او حافظ مکن آهنگ او
کان چشم مست شنگ او، بسیار مکاری کند
شد لشکر غم بی عدد ، ازبخت می خواهم مدد
تا فخر دین عبدالصمد ، باشد که غمخواری کند
[+]
نوشته شده توسط هستی در 0:26
|
|

[+]
نوشته شده توسط هستی در 0:33
|
|

همه نقاشی شدیم با دستای تو مهربون
دو تا را با هم کشیدی ، یکی را بی همزبون
به یکی نونوایی دادی ،به یکی یه لقمه نون
به یکی صد تا نشون و یکی بی نام و نشون
یه یکی قصر طلایی به یکی گوشه خاک
یکی دو تا چتر داره ، یکی مونده زیر بارون
بالای نقاشیتو ، دادی به هر کی پول داره
ولی با این همه پول هیچی محبت نداره
پائین نقاشیتم درسته پولی ندارن
اما چهره اونا عشق را به یادم میاره
ای خدا کاری بکن از آدمای نقاشیت
یکی هم پیدا بشه بذر محبت بکاره

[+]
نوشته شده توسط هستی در 1:16
|
|
گفتم این داعیه را کی به تماشا طلبی
گفت آن صبح دم که وقت طلبش جان طلبم
گفتم این بیدل مفلس همه در راهت داد
گفت سلطان جهانم همه را در حبسم
" سکوت سرد"
------------------------------------------------
صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم
تا به کی در غم تو ناله شبگیر کنم
دل دیوانه از آن شد که نصیحت نشنود
مگرش هم ز سر زلف تو زنجیر کنم
[+]
نوشته شده توسط هستی در 23:23
|
|

شایسته نباشد که تو باشی و ندانی
خاموش بمانم ، تو نبینی و نمانی
یا زخمی و بشکسته سر انجام بسوزم
یا شعر مرا بی خبر از خویش بخوانی
ویرانه مخصوص شب عاشق تنها
دل گفت: نگو ،عاشق تنها،نتوانی
آن چشمه که با چشم تو دریای فنا شد
فردا نم اشکی ست که بر گونه دوانی
[+]
نوشته شده توسط هستی در 18:42
|
|

بی نگاه عشق مجنون نیز لیلایی نداشت
بی مقدس مریمی دنیا مسیحایی نداشت
بی تو ای شوق غزل آلوده ی شبهای من
لحظه ای حتی دلم با من هم آوایی نداشت
آنقدر خوبی که در چشمان تو گم می شوم
کاش چشمان تو هم اینقدر زیبایی نداشت
این منم پنهان ترین افسانه ی شبهای تو
آنکه در مهتاب باران شوق پیدایی نداشت
در گریز از خلوت شبهای بی پایان خود
بی تو اما خواب چشم هیج لالایی نداشت
[+]
نوشته شده توسط هستی در 21:57
|
|
وای باران
باران
شیشه ی پنجره را باران شست.
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
وای باران
باران
پر مرغان نگاهم را شست
من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم
و ندایی که به من می گوید :
گر چه شب تاریک است
دل قوی دار
سحر نزدیک است.
"حمید مصدق"
[+]
نوشته شده توسط هستی در 23:18
|
|

از جهنم آمدم
اینک بسوزانم تمام کینه های کهنه را
حتی دهان پست گویان خمار لقمه ای گندیده پر حرفی
به یکدیگر بدوزانم .
آمدم شاید بسازم قلعه ظلمت
بیاویزم به دارش اقتدار زور و شوکت
ریشه خشکانم غم و اندوه و و حشت
خط کشم رسم پلید مرگ همت را
به من آهسته بنگر
مرا آهسته نجوا کن
نمی دانی چه لرزانم
نمی دانی چه کابوسی سرای ماندن من بود
چه دردی می کشم بی تو ، نمی دانی
از جهنم آمدم هیزم صفت
کشتی بی لنگرم ، غوغا فکن
کشته بی سنگرم ، شیدا شکن
خصم خالص ،های های مرد و زن
لیک هیچم پیش تو
خاکبوس و شاه کیشم پیش تو
مومن و همسایه و درویش تو
از جهنم آمدم
ساغر و میخانه بر اندازم و مسجد به خرابات نبازم
که تو پیمان شکنم کردی و پیمانه فروش
رند و رقاص و کر و خانه به دوش
پخته و خام مناجات سروش
بهشتا، حوریا، ماها
تو را هرگز ، تو را هرگز نمی سوزم ، نمی گویم خرابم باش
بزن دستم ،بریزان می ، قدح بشکن،شرابم باش
تفته ام،سرخم،بیابانم
اگر شد چاه زمزم یا سرابم باش
از جهنم آمدم
اما نمی دانستم اینجا زیستن بی عشق ممکن نیست
همان بهتر که برگردم
در جهنم می توان تنهای تنها زندگی گرد
زمین ارزانی برف و زمستان باد!
" علی فلاح"
[+]
نوشته شده توسط هستی در 22:5
|
|

آمدی رفت زدل صبرو قرارم
بنشین تا به خود آید دل زارم بنشین
دل و دین بردی و اکنون پی جان آمده ای
بنشین تا به تو آن هم بسپارم بنشین
[+]
نوشته شده توسط هستی در 20:52
|
|
سایبان صف اندوه منی
خلوتم با تو پر از ایمان است
منطق حوصله سرگردان است
درس گریه همه از باران است .
پشت تسلیم به تکرار حیات
پشت نامردی دور فلک
تپش قلب تو را می شنوم .
پشت نجوای دروغین هوس
پشت کابوس نگهبان قفس
پشت باران نفس
تپش قلب مرا می شنوی؟
آسمان را به زمین می بافم
اشکباران طبیعت سرو سریست قدیم
بهر لبخند تو با شعر و قلم
این همه تازه و نو می لافم .
"علی فلاح"
[+]
نوشته شده توسط هستی در 12:51
|
|

بار دیگر
چهره قوس و قزح وار تو در حافظه ام عریان شد
صحبت از باران شد
بار دیگر ذهن در کوچه لبهای تو ولگرد و پریشان شد
صحبت از باران شد
بار دیگر
یاد آن پیوند ناب ، روح من جاری ز آب ،پرسه در انبوه خواب
از تو تصویری است در باران قاب
زندگی قسمت بارانی بودن با تو
تو ببار ، تشنه باران توام
زیر باران تو ماندن دارد
زیر باران تو خواندن دارد
زیر باران تو اندوه دلم می رقصد
زیر باران تو هر خاطره ای می خندد
کاش می باریدی![]()
![]()
"علی فلاح"
[+]
نوشته شده توسط هستی در 14:14
|
|
[+]
نوشته شده توسط هستی در 23:20
|
|
من اگر اشک به دادم نرسد می شکنم
اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم
بر لب کلبه ی محصور وجود، من در این خلوت