ساده بینهایت سبز
راستی مگر چند ترانه تا مرگ باقی است ؟
پس بیا
پس بیا تا شراب زده جام نگاه تو باشم
تو راز ابدی من هستی
تو را به هیچ کس نخواهم گفت
الهه بشارت در خنده های تو زاده می شود
بسان عروسکی لطیف در دستان کودکی لطیف تر
بیا
بیا تا شراب زده جام نگاهت باشم.
ساده بینهایت سبز
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 14:5 توسط هستی
|

ا ی گل .....
ای گل
همه برگهای تو
همه عطر افشانی تو
و همه خارهای تو را
دوست دارم
برگهای تو دلیل زنده بودن من
عطر تو دلیل سرمستی من
و خارهای تو دلیل مرگ من
خواهدبود.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 18:44 توسط هستی
|

بن بست خیال
انگاری در کوچه های بن بست خیال در حال پرسه زدنم!
قدم هایم را تندتر و تندتر میکنم اما هر چه بیشتر و تندتر می روم ،
از محبوبم دورتر و دورتر می شوم
شاید رازی در جستجو و نیافتن ااست .
. اصرار از من و انکار از او
،انکار از او و اصرار از من!
محبوب هر چه دست نیافتنی تر ، دلرباتر ،
دلربایی هر چه بیشتر
دست نیافتنی تر .
شاید دست نیافتنی بودن خدا را بشود با دل ربایی او گره زد
و این رازی شگفت در عالم است .
دل را باید به صاحبدلان سپرد ،
و گرنه سکوت دل بهترین و تنهاترین
گزینه در این غوغای عالم است .
آنجا که آرامش بساط روشنی داشت
و آسایش سخن راستین بود.
آن ها سفر کردند. آرامش گرفتند.
اما دل من ،
این سفیر محبوب آسمانی من بالاتر از آرامش،
آهنگی دگر داشت ، .تکرارها ، در سایه ی او رنگ می باخت
دل من از تکرار ها سفر اغاز کرد
و در بی نهایت کلمه پرواز کرد و
کلمه خدا بود و بس .
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 18:42 توسط هستی
|


انگار همین دیروز بود
تصادم ابرهای پدر و مادر
و بعد رعد و برق تولد
و بعد رگبار بی امان همان کلمه کهنه
که همیشه از نو به سراغم میَ آید
میان سایه و آفتاب
چه فرقی می کند
همواره سایه روشن پیروز می گردد
و میان زندگانی و مردگان
عشق
جدید ترین کلمه قدیمی دنیا
چگونه میتوانم مرد با اینهمه عطش به زندگی؟
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 18:28 توسط هستی
|

یاسها قدر پرپر شدن پیچک را می فهمند
قدر یک دارکوب را تنه پیر درخت
قدر شب را شبنم
قدر شادی را ماتم
می شود غصه ها را شیشه ای کرد و شکست.
چشم را روی جداییها بست.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 17:42 توسط هستی
|

گوش کن !!!!
گوش کن ،
صدایی که آغازگر یک رویاست ،
ویران شدن دیوار انتظار من به تو خواهد گفت:
بگذار برود !
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 17:29 توسط هستی
|

ساده بینهایت سبز

ساده بینهایت سبز
چقدر واژه انباشته شده دارم که میهمان تو کنم
و اغلب هیچکدام
شایسته شراکت در وصف
تو نیستند
می ماند شرم سکوتی ،شراره اشکی ،آذین لبخندی
قدم رنجه به ماتم سرای هر کس که رسیدی
شبخوش سرای بی فنایش کردی
ساده بینهایت سبز
همه ترانه ها شنیدنی هستند و شیرین
وقتی که من به یاد تو آنها را می شنوم.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 12:10 توسط هستی
|

سکوت
یک دشت
یک صدا
دشت بنفشه های شفا بخش
صدای سکوت نسیم
و آهویی که می دوید
بنفشه ها را له می کرد و
سکوت را می شکست.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 1:7 توسط هستی
|

|