دور دستها
در دوردستها کسی را می شناسم که قلبی به
وسعت دریا دارد
چشمهایش امتدادی از غمگین ترین غروب خورشید زندگیش
و تبسم لبانش گلچینی از غنچه های نو شکفته ی
بهاری است
دستهایش به اندازه تمام کهکشانها جای دارد
و قدمهایش در ابتدای زندگیست
او را و نگاههای عاشقانه اش را می شناسم
نگاههایی مملو از یاس محبت
او را می شناسم
او را که وجودش سرشار از آبی بی کران است
او را که همراه نسیم صبا می وزد ، آری او را می شناسم
در دوردستهاست ولی در دور دستی که همین نزدیکیهاست
خانه اش پر از سادگی و صفا
کلبه ی بی ریا و محقر او را می شناسم
او نیمه پنهان و روح گمشده من است ، آسمان خانه اش همیشه
آبی باد
او را می شناسم.............
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 0:49 توسط هستی
|

اگر از عشق هوش از سر بسازم
من از دیوانگی دیوان بسازم
+
نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 3:5 توسط هستی
|

عشق
عشق
دوری جستن از تسلط بر او
دوری جستن از فریب دادن اوست.
عشق احساسی نیست
که بتوان آن را ساده پنداشت.
عشق دلیل زندگی است.
+
نوشته شده در جمعه سوم شهریور 1385ساعت 23:25 توسط هستی
|

|