آری سحر نزدیک است!!!!!!
وای باران
باران
شیشه ی پنجره را باران شست.
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
وای باران
باران
پر مرغان نگاهم را شست
من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم
و ندایی که به من می گوید :
گر چه شب تاریک است
دل قوی دار
سحر نزدیک است.
"حمید مصدق"
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 23:18 توسط هستی
|

از جهنم آمدم

از جهنم آمدم
اینک بسوزانم تمام کینه های کهنه را
حتی دهان پست گویان خمار لقمه ای گندیده پر حرفی
به یکدیگر بدوزانم .
آمدم شاید بسازم قلعه ظلمت
بیاویزم به دارش اقتدار زور و شوکت
ریشه خشکانم غم و اندوه و و حشت
خط کشم رسم پلید مرگ همت را
به من آهسته بنگر
مرا آهسته نجوا کن
نمی دانی چه لرزانم
نمی دانی چه کابوسی سرای ماندن من بود
چه دردی می کشم بی تو ، نمی دانی
از جهنم آمدم هیزم صفت
کشتی بی لنگرم ، غوغا فکن
کشته بی سنگرم ، شیدا شکن
خصم خالص ،های های مرد و زن
لیک هیچم پیش تو
خاکبوس و شاه کیشم پیش تو
مومن و همسایه و درویش تو
از جهنم آمدم
ساغر و میخانه بر اندازم و مسجد به خرابات نبازم
که تو پیمان شکنم کردی و پیمانه فروش
رند و رقاص و کر و خانه به دوش
پخته و خام مناجات سروش
بهشتا، حوریا، ماها
تو را هرگز ، تو را هرگز نمی سوزم ، نمی گویم خرابم باش
بزن دستم ،بریزان می ، قدح بشکن،شرابم باش
تفته ام،سرخم،بیابانم
اگر شد چاه زمزم یا سرابم باش
از جهنم آمدم
اما نمی دانستم اینجا زیستن بی عشق ممکن نیست
همان بهتر که برگردم
در جهنم می توان تنهای تنها زندگی گرد
زمین ارزانی برف و زمستان باد!
" علی فلاح"
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 22:5 توسط هستی
|

|