دل گفت: نگو

شایسته نباشد که تو باشی و ندانی
خاموش بمانم ، تو نبینی و نمانی
یا زخمی و بشکسته سر انجام بسوزم
یا شعر مرا بی خبر از خویش بخوانی
ویرانه مخصوص شب عاشق تنها
دل گفت: نگو ،عاشق تنها،نتوانی
آن چشمه که با چشم تو دریای فنا شد
فردا نم اشکی ست که بر گونه دوانی
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 18:42 توسط هستی
|

|