وفاداری

آن کیست که از روی کرم با من وفاداری کند
بر جای بد کاری چو من یکدم نکوکاری کند
اول به بانگ نای و نی آرد به دل پیغام وی
وانگه به یک پیمانه می با من وفاداری کند
دلبر که جان فرسود ازو کار دلم نگشود ازو
نومید نتوان بود ازو باشد که دلداری کند
گفتم گره نگشوده ام زان طره تا من بوده ام
گفتا منش فرموده ام تا با تو طراری کند
پشمینه پوش تند خو از عشق نشنیده ست بو
از مستی اش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند
چون من گدای بی نشان مشکل بود یاری چنان
سلطان کجا عیش نهان با رند بازاری کند
زان طره پر پیچ و خم سهل است اگر بینم ستم
از بند و زنجیرش چه غم هرکس که عیاری کند
با چشم پرنیرنگ او حافظ مکن آهنگ او
کان چشم مست شنگ او، بسیار مکاری کند
شد لشکر غم بی عدد ، ازبخت می خواهم مدد
تا فخر دین عبدالصمد ، باشد که غمخواری کند
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 0:26 توسط هستی
|

|