در تنهاييم وا مگذاري
اين عشق بي زبان را كه در يك زندگي , در يك بودن
زندگي را
به دست مرگ بخشيده ام آه در دلم به سكوت نشسته
وفريادم
زير شلاق سايه ها شكسته
كوير بي تاب تنم در تمناي دستان تو ميسوزد
با من بمان
حتي به اندازه يك لحظه
من ، بی تو ، در غروب نشستم
من ، بی تو ، در سکوت نشستم
تا در غروب من تو بتابی
تا درسکوت من تو بگویی.
من ، با تو از غروب گذشتم
من ، با تو ، از سکوت گذشتم
تا آنگه از تو بمانم
تا آنکه از تو بگویم ....
عین .صاد