چه خبر از دل من
از تو می پرسم دوست...
چه خبر از دل من
که تو بهتر دانی که چه کردی با دل من ؟
تو شکیبا بی شکیبم کردی
بنگر آنقدر غریبم کردی
که شبی از شب ها
من غریبانه ترین شعر زمین را گفتم
باز هم می گویی
انتظارم روزی می ستاند بایان ؟
باز هم می گویی
جای پای امید مژده ای پایانی نیک باشد شاید ؟
بازهم میگویی که همین ها باید
باز هم میگویی که نباشد هیچ حرف از برای گفتن
و نباشد هیچ جا از برای رفتن
انجمادم را باز هم متهم می سازی
مجمر صبر دل تا لبالب پر شد
این تلاطم آخر سر به طغیان بگذاشت
و رکودم از خروشم پرسید
تو چرا مدت هاست هیچ پیدایت نیست ؟
نه مگر روزی تو به نبردم بودی؟
و من از تو
از تو می پرسم
از تو ای دغدغه ساز
از تو ای شور افکن
تو چه کردی با من
تو چه کردی بامن ؟
+
نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 23:46 توسط هستی
|

|